برادر هاتف رو که می شناسین . چند وقتیه دیوونم کرده هی شعرشو میخونم سیر نمی شم باز می خونم باز سیر نمی شم(زندگیه داریم؟)
عاقبت زد به سرم سر از ترجیع بند در آوردم
راستی اینو تو انجمن ادبی خوندم بس که طول کشید دیدم دارن زیر لب میگن:« یکی خفش کنه!!!»
پیشاپیش از حمیدرضا برقعی بابت سرقت ادبی بیتی که در وسط تکرار میشه تشکر می گردد!
بسم الله...
مست لایعقل فتاده منم آن خراب شراب و باده منم
آن کسی که فغان عشق تو را داد و بی داد سر بداده منم
آن کسی که برای تو نامه بنوشتست سر گشاده منم
آن که روی تمام نخوت خود با دو صد مهر پا نهاده منم
به هوایت شبی بیایم من رهسپار تمام جاده منم
با دو پایم دوم به سوی تو سفر عشق را پیاده منم
دل من گشته بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق
لیلی این زمانه تنها اوست بی دلیل و بهانه تنها اوست
رفته ام کوی دلبرم اما دور تر هم ز خانه تنها اوست
مه رخ مه جبین شیرین کار با دف و با چغانه تنها اوست
این طلا بسته را غلامم من واقعیت فسانه تنها اوست
به خدابیش از این ندارم من هجر او را روانه تنها اوست
من که هر چیز دیده ام به جهان پس و پیش و میانه تنها اوست
هجر و وصل از قضا شبیه هم اند این دو را بیکرانه تنها اوست
معجزات عجیب دارد او آخرت را نشانه تنها اوست
دل من گشته بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق
من و تو با همیم ما ماییم چه کسی گفته است تنهاییم
من و تو شهریار هر دو سرا با هم این جا و با هم آن جاییم
یک دل و یک زبان و یک رنگیم هم سر و هم نژاد و هم پاییم
با هم آرامشی به دل داریم چه جنوب و چه شرق هر جاییم
با هم آواز عشق می خوانیم ما غزل خوان و روح افزاییم
پا به پای هم از همه تله ها میپریم و بهشت آراییم
دل من در هوای دیدن تو دل تو در هوای بیناییم
دل من گشته بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق
آسمان و زمین نشانه ی توست همه جا صوت عاشقانه ی توست
رنگ رخسار من پرید اما رنگ رنگین کمان به شانه ی توست
با تو معراج می روم ای دوست آسمان مرز بی کرانه ی توست
عجب از زلف سرکش مستت لب ساغر کنار چانه ی توست
رفتم از شهر در بیابان ها تیغ و خارش رحیل خانه ی توست
منظر چشم من رواق تو است تو فرود آ که خانه خانه ی توست
شعر من نیست این که می گویم این غزل ها فقط ترانه ی توست
طبع شعر من این غزل ها و رود ها طبع شاعرانه ی توست
دل من گشته بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق
آهوان در پی نگار منند در پی زلف ها یار منند
آهوان گرد یار منتظراند میروم که در انتظار منند
یار من را نگاه کن آّهو چشم هاش آفریدگار منند
سجده اش می کنیم تا هر وقت که ببینیم تابدار منند
لحظه ی هجر یار نزدیک است لحظاتش تمام دار منند
آهوان خون ز چشم افشانند از ته دل که داغدار منند
دل من گشته بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق
یار من چشم آتشین باشد و کمانی ز آرش این باشد
زلف پر پیچ او شبیه چه باد در الفبای عشق شین باشد
دلبری مه لقا و مه پیکر مه اسماء در زمین باشد
یاد باد آن شبی که با یادش دل بیچاره ام حزین باشد
گریه ام را درآورد عشقت پلک ها خیس با یقین باشد
اشک ها گونه را کند دریا چون که با یاد تو عجین باشد
آتش دل دلیل بارش اشک آب و آتش عجب قرین باشد
دل من گشته بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق